<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>یک تکه از مهربانیت</title>
		<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>خداحافظی تلخ</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/by-1</link>
			<pubDate>23:20:00 +0430 سه شنبه، 21 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">529249@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;سفر ۱۳ روزه‌ی من به سرزمین عشق که از دو روز قبل از عرفه آغاز شد، امروز به پایان می‌رسد. و چه سخت است آخرین روز، آخرین زیارتگاه و آخرین زیارت&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تلخی دل کندن از کربلا، سامرا و کاظمین را، شوق رفتن به منزلگاه بعد شیرین می‌کرد. اما نجف را به کدامین شوق ترک کنم؟ شاید به شوق دوباره آمدن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قبل از این سفر، همیشه این جملات ورد زبانم بود: ای خدا ما را کربلایی کن&amp;#8230; بعد از آن با ما هرچه خواهی کن&amp;#8230; .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی حالا تازه فهمیده‌ام که یک بار دیدن اقالیم عشق چقدر ناچیز است، و یا شاید زیاد آمدنَ‌ش هم دردی دوا نکند&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط می‌دانم اینجا باید نفس کشید، اینجا باید جان داد، اینجا همه‌ی خوبی‌ها را باید تجربه کرد. اینجا را فقط یکبار بیا عاشق شدنت حتمی‌ست. ای کربلا نیامده‌ها! الهی همه کربلایی شوید&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://uupload.ir/files/mpvl_untitled-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;501&quot; height=&quot;383&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/by-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سفر ۱۳ روزه‌ی من به سرزمین عشق که از دو روز قبل از عرفه آغاز شد، امروز به پایان می‌رسد. و چه سخت است آخرین روز، آخرین زیارتگاه و آخرین زیارت&#8230;</p>
<p>تلخی دل کندن از کربلا، سامرا و کاظمین را، شوق رفتن به منزلگاه بعد شیرین می‌کرد. اما نجف را به کدامین شوق ترک کنم؟ شاید به شوق دوباره آمدن.</p>
<p>قبل از این سفر، همیشه این جملات ورد زبانم بود: ای خدا ما را کربلایی کن&#8230; بعد از آن با ما هرچه خواهی کن&#8230; .</p>
<p>ولی حالا تازه فهمیده‌ام که یک بار دیدن اقالیم عشق چقدر ناچیز است، و یا شاید زیاد آمدنَ‌ش هم دردی دوا نکند&#8230;</p>
<p>فقط می‌دانم اینجا باید نفس کشید، اینجا باید جان داد، اینجا همه‌ی خوبی‌ها را باید تجربه کرد. اینجا را فقط یکبار بیا عاشق شدنت حتمی‌ست. ای کربلا نیامده‌ها! الهی همه کربلایی شوید&#8230;</p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://uupload.ir/files/mpvl_untitled-1.jpg" alt="" width="501" height="383" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/by-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/by-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=529249</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>لطفا صدقه فراموش نشود</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/sadaqe-1</link>
			<pubDate>13:14:00 +0430 جمعه، 3 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">520847@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;امروزه به لطف شبکه‌های مجازی و دوربین‌های پیشرفته، اخبار بسرعت دست به دست می‌چرخد. گاهی برخی حوادث چنان انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد که مدتی زندگی انسان را مختل می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها عکس پیکر بی‌جان شهید حججی بارها پیش چشمانم رژه رفته است… و کاش و کاشکی‌هایی که رهایم نمی‌کند. از این همه قساوت دلم بدرد می‌آید… و تعجب می‌کنم از صبر خداوند که چه بنده‌هایی دارد و چه‌ها که نمی‌کنند. همه را هم می‌بیند و آگاه است…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; می‌گویم خداست دیگر، می‌تواند صبر کند که یادم می‌افتد در میان ما انبوه آدم‌های به خود مشغول، انسانی زندگی می‌کند که شاهد تمام اتفاقات دردناک دنیاست. همو که هر هفته اعمالمان را می‌بیند. چقدر ما که ادعای دوست داشتنش را داریم قلب پرمهرش را رنجانده‌ایم… آدم نماها و جانی‌ها که دیگر هیچ…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خود می‌گویم: بیخود نیست که می‌گویند صدقه برای سلامتی امام زمان عج الله تعالی فرجه فراموش نشود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://img1.tebyan.net/big/1394/08/20120057522151802272403932941081353396125.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;450&quot; height=&quot;250&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/sadaqe-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروزه به لطف شبکه‌های مجازی و دوربین‌های پیشرفته، اخبار بسرعت دست به دست می‌چرخد. گاهی برخی حوادث چنان انسان را تحت تأثیر قرار می‌دهد که مدتی زندگی انسان را مختل می‌کند.</p>
<p>این روزها عکس پیکر بی‌جان شهید حججی بارها پیش چشمانم رژه رفته است… و کاش و کاشکی‌هایی که رهایم نمی‌کند. از این همه قساوت دلم بدرد می‌آید… و تعجب می‌کنم از صبر خداوند که چه بنده‌هایی دارد و چه‌ها که نمی‌کنند. همه را هم می‌بیند و آگاه است…</p>
<p> می‌گویم خداست دیگر، می‌تواند صبر کند که یادم می‌افتد در میان ما انبوه آدم‌های به خود مشغول، انسانی زندگی می‌کند که شاهد تمام اتفاقات دردناک دنیاست. همو که هر هفته اعمالمان را می‌بیند. چقدر ما که ادعای دوست داشتنش را داریم قلب پرمهرش را رنجانده‌ایم… آدم نماها و جانی‌ها که دیگر هیچ…</p>
<p>با خود می‌گویم: بیخود نیست که می‌گویند صدقه برای سلامتی امام زمان عج الله تعالی فرجه فراموش نشود.</p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://img1.tebyan.net/big/1394/08/20120057522151802272403932941081353396125.jpg" alt="" width="450" height="250" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/sadaqe-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/sadaqe-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=520847</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نردبان دوطرفه</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/nardeban</link>
			<pubDate>13:13:00 +0430 جمعه، 3 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">520846@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;روزهای اول شکستگی دستم به کاش و کاشکی گذشت؛ کاش بیشتر مراقب بودم، کاش آن اتفاق نمی‌افتاد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کم کم دیدم افسوس خوردن فقط اوضاع را سخت‌تر می‌کند. فرصت مناسبی بود تا یک ماه زندگی کردن با یک دست را تجربه کنم. اول مشکل بنظر می‌رسید اما هر چه می‌گذشت تعجبم بیشتر می‌شد، آنقدر که شهامت‌م گل کرد و با یک دست، آن هم دست غیر غالب! موهای دخترم را کوتاه کردم. نتیجه‌ی کار باور نکردنی بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا که چند روزی تا باز کردن گچ دستم باقی نمانده‌است من به کار کردن با یک دست عادت کرده‌ام. با خود می‌گویم تجربه‌ی خوبی بود، به آن سختی‌ها هم که فکر می‌کردم نبود. تازه کلی هم پیشرفت کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این می‌اندیشم که سختی‌ها مثل یک نردبان دوطرفه می‌مانند که ما در نیمه‌ی آن ایستاده‌ایم. تصمیم با ماست؛ اینکه از نردبان مشکلات بالا برویم یا به پایین سقوط کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مسیر زندگی، نردبان‌های بسیار دارد که خداوند خود فرمود: به حقیقت انسان را در رنج و مشقت آفریدیم. (1)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خدا می خواهم ما را دراین مسیر یاری دهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن………………….&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ (آیه 4 سوره بلد)&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/nardeban&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزهای اول شکستگی دستم به کاش و کاشکی گذشت؛ کاش بیشتر مراقب بودم، کاش آن اتفاق نمی‌افتاد…</p>
<p>کم کم دیدم افسوس خوردن فقط اوضاع را سخت‌تر می‌کند. فرصت مناسبی بود تا یک ماه زندگی کردن با یک دست را تجربه کنم. اول مشکل بنظر می‌رسید اما هر چه می‌گذشت تعجبم بیشتر می‌شد، آنقدر که شهامت‌م گل کرد و با یک دست، آن هم دست غیر غالب! موهای دخترم را کوتاه کردم. نتیجه‌ی کار باور نکردنی بود.</p>
<p>حالا که چند روزی تا باز کردن گچ دستم باقی نمانده‌است من به کار کردن با یک دست عادت کرده‌ام. با خود می‌گویم تجربه‌ی خوبی بود، به آن سختی‌ها هم که فکر می‌کردم نبود. تازه کلی هم پیشرفت کردم.</p>
<p>به این می‌اندیشم که سختی‌ها مثل یک نردبان دوطرفه می‌مانند که ما در نیمه‌ی آن ایستاده‌ایم. تصمیم با ماست؛ اینکه از نردبان مشکلات بالا برویم یا به پایین سقوط کنیم.</p>
<p>مسیر زندگی، نردبان‌های بسیار دارد که خداوند خود فرمود: به حقیقت انسان را در رنج و مشقت آفریدیم. (1)</p>
<p>از خدا می خواهم ما را دراین مسیر یاری دهد.</p>
<p>پ.ن………………….</p>
<p>لَقَد خَلَقنَا الإِنسان‌َ فِی‌ کَبَدٍ (آیه 4 سوره بلد)</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/nardeban">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/nardeban#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=520846</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>آدم معمولی های مهم</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/adam-1</link>
			<pubDate>13:12:00 +0430 جمعه، 3 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">520843@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;دست راست شکسته ام را تیمار می کنم و قربون صدقه ی دست چپ می روم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; که کلی کار از پخت و پز و کار خانه و بچه داری تا یک پایان نامه ی نصفه نیمه ریخته ام سرش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; تازه فهمیدم طفلک دست راستم چقدر کار می کرده! و اصلا حواسم به او نبود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; به خودم می گویم وقتی گچ دستم را باز کنم اندازه ی کل این یک ماه لمسش می کنم، می خارونمَ ش، می شورمَش…. خلاصه هوایش را بدجور خواهم داشت…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شده حکایت آدم معمولی های زندگی مان؛ تا وقتی هستند و سالمَ ند به چشم نمی آیند. آروم و بی سر و صدا کارهایی می کنند که فقط وقتی نباشند قدر دان شان هستیم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قدر آدم معمولی های زندگی مان را بدانیم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://up.vbiran.ir/images/idvm2tzk4sg66qsmmwr.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;518&quot; height=&quot;335&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/adam-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دست راست شکسته ام را تیمار می کنم و قربون صدقه ی دست چپ می روم!</p>
<p> که کلی کار از پخت و پز و کار خانه و بچه داری تا یک پایان نامه ی نصفه نیمه ریخته ام سرش!</p>
<p> تازه فهمیدم طفلک دست راستم چقدر کار می کرده! و اصلا حواسم به او نبود!</p>
<p> به خودم می گویم وقتی گچ دستم را باز کنم اندازه ی کل این یک ماه لمسش می کنم، می خارونمَ ش، می شورمَش…. خلاصه هوایش را بدجور خواهم داشت…</p>
<p>شده حکایت آدم معمولی های زندگی مان؛ تا وقتی هستند و سالمَ ند به چشم نمی آیند. آروم و بی سر و صدا کارهایی می کنند که فقط وقتی نباشند قدر دان شان هستیم…</p>
<p>قدر آدم معمولی های زندگی مان را بدانیم…</p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://up.vbiran.ir/images/idvm2tzk4sg66qsmmwr.jpg" alt="" width="518" height="335" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/adam-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/adam-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=520843</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>با غرش تو نفس می گیریم</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/qoresh</link>
			<pubDate>13:10:00 +0430 جمعه، 3 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">520842@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;امروز غرش های غرورانگیز ذوالفقار، بغض ده روزه ی مردمان کشورم را شکست…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چشمان آن دخترک معصوم هم خندید. همان که بابایش به شوق حرم پر کشیده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز همه خوشحال بودیم. حتی آنان که روزی موشک را مایه ی دردسر کشور می دانستند. این را از هشتک های غرورانگیزشان فهمیدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این امید که قدر بدانند و بار دیگر فراموش نکنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;نوش جان&lt;br /&gt;ای مردمان روزهای سخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://www.tahlileiran.ir/Images/ArticleImages/13940924_204604_304_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2%20%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;454&quot; height=&quot;284&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/qoresh&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز غرش های غرورانگیز ذوالفقار، بغض ده روزه ی مردمان کشورم را شکست…</p>
<p>و چشمان آن دخترک معصوم هم خندید. همان که بابایش به شوق حرم پر کشیده بود.</p>
<p>امروز همه خوشحال بودیم. حتی آنان که روزی موشک را مایه ی دردسر کشور می دانستند. این را از هشتک های غرورانگیزشان فهمیدم.</p>
<p>به این امید که قدر بدانند و بار دیگر فراموش نکنند.</p>
<p><br />نوش جان<br />ای مردمان روزهای سخت.</p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://www.tahlileiran.ir/Images/ArticleImages/13940924_204604_304_%D9%85%D9%88%D8%B4%DA%A9%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2%20%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4.jpg" alt="" width="454" height="284" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/qoresh">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/qoresh#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=520842</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>یک قدم تا اجابت</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/ejabat</link>
			<pubDate>13:08:00 +0430 جمعه، 3 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">520841@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;برایش یک رویا بود که دستش را به سقف آسمان بچسباند، دخترک سه ساله‌ام را می‌گویم، فکر می‌کرد اگر بالای کوه خضر نبی(ع) برود رویایش محقق خواهد شد! اصرارهای گاه و بی گاهش بالاخره ما را مجاب کرد تا با یک کوه‌پیمایی خانوادگی او را به آرزوی کودکانه اش برسانیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ وقت آن شب را فراموش نمی‌کنم، ذوق دخترم برای رسیدن به آسمان همراه شده‌بود با نسیم‌های یواشکی بهاری که صورت‌مان را نوازش می‌کرد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ریحانه‌ام شادمانه می‌دوید تا زودتر آسمان را در آغوش بکشد. در بین راه یک ریز حرف می‌زد و با آب و تاب از آسمان می‌گفت. بالای کوه اما با تعجب گفت: عه! چرا دستم نرسید؟! آسمون خیلی دوره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خنده‌مان گرفته بود، اما خوشحال بودیم که با اندک زحمتی آرزویی بزرگ را پاسخ داده‌ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها گاهی فکر می‌کنم اطراف همه ما شاید همین نزدیکی‌ها، پر باشد از آرزوهای بزرگ که گرچه برای صاحبان‌شان بزرگ‌ند اما با قدم‌های کوچک رنگ اجابت می‌گیرند…&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/ejabat&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برایش یک رویا بود که دستش را به سقف آسمان بچسباند، دخترک سه ساله‌ام را می‌گویم، فکر می‌کرد اگر بالای کوه خضر نبی(ع) برود رویایش محقق خواهد شد! اصرارهای گاه و بی گاهش بالاخره ما را مجاب کرد تا با یک کوه‌پیمایی خانوادگی او را به آرزوی کودکانه اش برسانیم.</p>
<p>هیچ وقت آن شب را فراموش نمی‌کنم، ذوق دخترم برای رسیدن به آسمان همراه شده‌بود با نسیم‌های یواشکی بهاری که صورت‌مان را نوازش می‌کرد…</p>
<p>ریحانه‌ام شادمانه می‌دوید تا زودتر آسمان را در آغوش بکشد. در بین راه یک ریز حرف می‌زد و با آب و تاب از آسمان می‌گفت. بالای کوه اما با تعجب گفت: عه! چرا دستم نرسید؟! آسمون خیلی دوره!</p>
<p>خنده‌مان گرفته بود، اما خوشحال بودیم که با اندک زحمتی آرزویی بزرگ را پاسخ داده‌ایم.</p>
<p>این روزها گاهی فکر می‌کنم اطراف همه ما شاید همین نزدیکی‌ها، پر باشد از آرزوهای بزرگ که گرچه برای صاحبان‌شان بزرگ‌ند اما با قدم‌های کوچک رنگ اجابت می‌گیرند…</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/ejabat">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/ejabat#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=520841</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دلیل‌های بی‌رنگ</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/birang</link>
			<pubDate>13:07:00 +0430 جمعه، 3 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">520839@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;هر از چندگاهی قاشق نصفه نیمه‌اش را با بی میلی سمت دهانش می‌برد، دخترک معصوم‌ش هم انگار چشم مادر را دور دیده باشد طوری با غذایش بازی می کرد که انگار با دلی سیر پا به مهمانی گذاشته!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیدن این صحنه به قدری روانم را خط خطی کرد که جو سنگین مجلس و دیسیپلین مهمان‌ها را فراموش کردم و از او خواستم غذایشان را به منزل ببرد تا اسراف نشود. پاسخش اما بیشتر آزرده‌ام کرد؛ این که حالا دو تا کفگیر برنجه مگه چی هست!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یاد بچگی خودم افتادم که پدرم با شیرین زبانی آخرین دانه‌ی برنج را دهان‌مان می‌گذاشت و می‌گفت: حتی یک دونه برنج هم نباید دور ریخته بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روزها معنی حرف پدرم را نمی‌فهمیدم که می‌گفت: چقدر اتفاقات بزرگ در عالم رخ می‌ده تا یک دونه برنج درست بشه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بین خودمان بماند، هنوز هم، معنی این جمله را آن طور که باید و شاید نمی‌فهمم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی دوستم یک دلیل مهم برای کارش داشت؛ گفته بودم؟ رژیم!  &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید رنگ و لعاب زندگی‌مان را همین دلیل‌های بی‌رنگ می‌برد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;http://lamrood.ir/files/images/94-Tir/1745263.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;446&quot; height=&quot;264&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/birang&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر از چندگاهی قاشق نصفه نیمه‌اش را با بی میلی سمت دهانش می‌برد، دخترک معصوم‌ش هم انگار چشم مادر را دور دیده باشد طوری با غذایش بازی می کرد که انگار با دلی سیر پا به مهمانی گذاشته!</p>
<p>دیدن این صحنه به قدری روانم را خط خطی کرد که جو سنگین مجلس و دیسیپلین مهمان‌ها را فراموش کردم و از او خواستم غذایشان را به منزل ببرد تا اسراف نشود. پاسخش اما بیشتر آزرده‌ام کرد؛ این که حالا دو تا کفگیر برنجه مگه چی هست!!!!</p>
<p>یاد بچگی خودم افتادم که پدرم با شیرین زبانی آخرین دانه‌ی برنج را دهان‌مان می‌گذاشت و می‌گفت: حتی یک دونه برنج هم نباید دور ریخته بشه.</p>
<p>آن روزها معنی حرف پدرم را نمی‌فهمیدم که می‌گفت: چقدر اتفاقات بزرگ در عالم رخ می‌ده تا یک دونه برنج درست بشه!</p>
<p>بین خودمان بماند، هنوز هم، معنی این جمله را آن طور که باید و شاید نمی‌فهمم.</p>
<p>راستی دوستم یک دلیل مهم برای کارش داشت؛ گفته بودم؟ رژیم!  </p>
<p>شاید رنگ و لعاب زندگی‌مان را همین دلیل‌های بی‌رنگ می‌برد…</p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="http://lamrood.ir/files/images/94-Tir/1745263.jpg" alt="" width="446" height="264" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/birang">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/birang#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=520839</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مرا عهدی است با جانان</title>
			<link>https://mehrabany.kowsarblog.ir/ahdejanan</link>
			<pubDate>13:04:00 +0430 جمعه، 3 شهریور 1396</pubDate>			<dc:creator>فاطمه فقیهی پزشکی</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">520835@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;سجاده ی نماز را که جمع می کنم، از روی عادت شروع می کنم به خواندن دعای عهد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بی سر و صدا بساط صبحانه را جور می کنم، صدای قل قل کتری سکوت اول صبح را می شکند.&lt;br /&gt; یاد صدای قُل قُل سماور مادربزرگ می افتم… یاد آن تسبیح زرد رنگش که همیشه در دست داشت، ذکر می گفت و برایمان چای دم می کرد. &lt;br /&gt;دلم برای آن چایی های خوشمزه و استکان های کمر باریک مادربزرگ تنگ می شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبح بخیر دخترم خاطراتم را پرواز می دهد، با صدای گرفته و چشمان خواب آلودش می پرسد: مامان چی می خونی؟&lt;br /&gt; نزدیک می روم، گونه اش را می بوسم و می گویم: دعای عهد دخترم&lt;br /&gt; می پرسد: عهد یعنی چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-عهد یعنی پیمان، یعنی همان قول دادن خومان. وقتی به خدا، کسی یا حتی خودمان قول می دهیم یعنی عهد بسته ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انگار برایش جالب شده باشد، می پرسد: تو هم داری قول می دی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلم هُری می ریزد، می مانم چه جوابی بدهم… سکوت معنا داری فضا را پر می کند و من به این می اندیشم که چقدر سر قول هایم با امام زمان مانده ام؟&lt;br /&gt; می اندیشم به عهدی که هر روز تنها بر زبان می آورم اما…&lt;br /&gt;  و آن گاه جور دیگری دعا را ادامه می دهم… غرق در اندیشه هایم …&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اللهم إنی اجددّ له فی صبیحة یومی هذا و ما عشت من ایّامی عهدا… &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://s1.1zoom.me/prev/504/503906.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;500&quot; height=&quot;333&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://mehrabany.kowsarblog.ir/ahdejanan&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سجاده ی نماز را که جمع می کنم، از روی عادت شروع می کنم به خواندن دعای عهد.</p>
<p>بی سر و صدا بساط صبحانه را جور می کنم، صدای قل قل کتری سکوت اول صبح را می شکند.<br /> یاد صدای قُل قُل سماور مادربزرگ می افتم… یاد آن تسبیح زرد رنگش که همیشه در دست داشت، ذکر می گفت و برایمان چای دم می کرد. <br />دلم برای آن چایی های خوشمزه و استکان های کمر باریک مادربزرگ تنگ می شود.</p>
<p>صبح بخیر دخترم خاطراتم را پرواز می دهد، با صدای گرفته و چشمان خواب آلودش می پرسد: مامان چی می خونی؟<br /> نزدیک می روم، گونه اش را می بوسم و می گویم: دعای عهد دخترم<br /> می پرسد: عهد یعنی چی؟</p>
<p>-عهد یعنی پیمان، یعنی همان قول دادن خومان. وقتی به خدا، کسی یا حتی خودمان قول می دهیم یعنی عهد بسته ایم.</p>
<p>انگار برایش جالب شده باشد، می پرسد: تو هم داری قول می دی؟</p>
<p>دلم هُری می ریزد، می مانم چه جوابی بدهم… سکوت معنا داری فضا را پر می کند و من به این می اندیشم که چقدر سر قول هایم با امام زمان مانده ام؟<br /> می اندیشم به عهدی که هر روز تنها بر زبان می آورم اما…<br />  و آن گاه جور دیگری دعا را ادامه می دهم… غرق در اندیشه هایم …</p>
<p>اللهم إنی اجددّ له فی صبیحة یومی هذا و ما عشت من ایّامی عهدا… </p>
<p><img src="http://s1.1zoom.me/prev/504/503906.jpg" alt="" width="500" height="333" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://mehrabany.kowsarblog.ir/ahdejanan">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://mehrabany.kowsarblog.ir/ahdejanan#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://mehrabany.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=520835</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
